(ن) داستانی از محمود شاه محمدی

هرجا که پا می نهد اثری از گُر گرفتگی اش را به جای می گذارد . اتاق ها و راهروهای محل کار، اتاق ها ، هال و راهروی خانه . شده است یک قطعه آهن گداخته ی سرخ که آماده ی آبدیده شدن است . منتظر است با یک انبر آنرا در آب رها کنند تا با صدای کِفْ کِفْ به ته مخزن آب فرو رود و کم کم گرمای تنش بیرون رود !. گاهی که توی راهرو بیمارستان از روبرو می آید و دماغش را آن ور می گیرد احساس می کنم که گرمای تنش به سردی نشسته ا...

ادامه در سایت بلوط